به گزارش فولادنامه؛ نیویورک، دسامبر ۱۹۰۰. یک شامِ رسمی در باشگاه یونیورسیتی کلاب. هشتاد نفر از قدرتمندترین صنعتگران و بانکدارانِ آمریکا دور میز نشستهاند. کسی نمیداند که تا پایان همان شب، سرنوشتِ صنعتِ فولادِ جهان برای همیشه تغییر خواهد کرد.
میزبانِ افتخاری آن شب مردی جوان است به نام چارلز شواب، رئیسِ سیوهشتسالهیِ کارخانههای فولادِ کارنگی. شواب از یک کارگرِ ساده در کارگاههای اندرو کارنگی شروع کرده و حالا رئیسِ بزرگترین مجموعهیِ فولادسازیِ جهان است. آن شب، وقتی نوبت به سخنرانی میرسد، شواب بلند میشود و از رؤیایی حرف میزند که تا آن لحظه کسی جرأتِ گفتنش را نداشته: یکیشدنِ همهیِ کارخانههای بزرگِ فولادِ آمریکا در قالبِ یک شرکتِ واحد؛ شرکتی که با تکیه بر مقیاسِ عظیم، فناوریِ پیشرفته و تخصصگراییِ کامل، بتواند بر بازارِ جهانیِ فولاد چیره شود.
در میانِ حاضران، مردی نشسته که کمترین حرکتش هم بیاهمیت نیست: جی.پی. مورگان، قدرتمندترین بانکدارِ آمریکا. مورگان در سکوت به حرفهای شواب گوش میدهد، اما توجهش آنقدر جدی است که پس از پایانِ شام، بازویِ شواب را میگیرد و او را به گوشهای میبرد تا نیمساعت تمام، پرسشهای تیز و پیاپیاش را از او بپرسد.
دفترِ سیاه در خیابانِ مدیسون
چند هفته بعد، شواب به خانهیِ مورگان در خیابان مدیسون دعوت میشود؛ به کتابخانهای که در میانِ محافلِ مالیِ نیویورک به «دفترِ سیاه» شهرت داشت. آن شب، تا سپیدهدم، مورگان و همکارانش با شواب گفتوگو میکنند. طرحی که رویِ میز است، جسورانه است: خریدِ کارخانههای کارنگی و ادغامِ آنها با شرکتهای فدرال استیل و نشنال استیل، برای ساختنِ بزرگترین بنگاهِ صنعتیِ تاریخِ بشر.
مشکل اینجاست که شواب هنوز هیچچیز را با رئیسِ خودش، اندرو کارنگی، در میان نگذاشته است. کارنگی، مهاجری اسکاتلندی که در سیزدهسالگی همراهِ خانوادهاش به آمریکا آمده و از شغلِ کارگرِ کارخانهیِ نخریسی با دستمزدِ روزیِ یک دلار و بیست سنت شروع کرده بود، حالا صاحبِ بزرگترین امپراتوریِ فولادِ جهان است؛ امپراتوریای که بهتنهایی بیش از تمامِ کارخانههای فولادِ بریتانیا تولید میکند.
شواب که خودش هم از عاقبتِ کار میترسد، سرانجام تصمیم میگیرد پیشنهادِ مورگان را به گوشِ کارنگی برساند؛ اما نه در دفترِ کار، بلکه در زمینِ گلف.
یک عدد، روی یک تکه کاغذ
شواب میداند که کارنگیِ پیر، بهترین حالِ روحیاش را وقتِ بازیِ گلف دارد. پس بازیای ترتیب میدهد در زمینِ گلفِ سینتاندروز، در حومهیِ نیویورک، و مراقب است که کارنگی برنده شود. در همان بازی، رؤیایِ ادغامِ بزرگ را با او در میان میگذارد.
کارنگی آن شب را در سکوت میگذراند؛ نه شادمان، نه ناراحت، غرق در فکر. برای مردی که تمامِ عمرش را صرفِ ساختنِ این امپراتوری کرده، کنار کشیدن تصمیمِ کوچکی نیست. اما صبحِ روز بعد، بیهیچ گفتوگویِ اضافه، ورقهای کاغذ برمیدارد و روی آن یک رقم مینویسد: ۴۸۰ میلیون دلار. رقمی که در آن روزها، از کل بودجهیِ سالانهیِ دولتِ فدرالِ آمریوکا هم بیشتر بود.
شواب کاغذ را به مورگان میرساند. مورگان حتی یک لحظه هم درنگ نمیکند. تنها یک جملهیِ کوتاه میگوید: میپذیرم.
چند روز بعد، مورگان و کارنگی رودررو میایستند؛ ملاقاتی که بهگفتهیِ راویانِ آن روزگار، درست پانزده دقیقه طول کشید. مورگان دستِ کارنگی را میفشارد و او را بهخاطرِ تبدیلشدن به ثروتمندترین مردِ جهان تبریک میگوید.
تولدِ غولی به نامِ «یو.اس. استیل»
در بیستوششمِ فوریهیِ ۱۹۰۱، «شرکتِ فولادِ ایالات متحده» — یو.اس. استیل — رسماً ثبت میشود؛ حاصلِ ادغامِ کارخانههای کارنگی با نُه شرکتِ بزرگِ دیگر، از جمله معادنِ آهنِ جان دی. راکفلر در دریاچهیِ سوپریور. سرمایهیِ این شرکتِ تازهمتولدشده به ۱.۴ میلیارد دلار میرسد؛ رقمی که آن را به نخستین شرکتِ میلیارددلاریِ تاریخ تبدیل میکند و نزدیک به نیمی از تولیدِ فولادِ آمریکا را زیرِ یک سقف گرد میآورد.
چارلز شواب رئیسِ شرکتِ تازه میشود، و مردی به نامِ الِبرت هنری گری، ریاستِ هیئتمدیره را برعهده میگیرد؛ همان کسی که چند سال بعد، شهرِ صنعتیِ گری در ایالتِ ایندیانا به افتخارِ او نامگذاری خواهد شد؛ شهری که از دلِ خاک، تنها برای میزبانیِ یکی از عظیمترین کارخانههای فولادِ جهان ساخته شد.
آن روزها، در محافلِ آمریکا شوخیِ معروفی دهانبهدهان میچرخید: معلمی از دانشآموزش میپرسد جهان را چه کسی آفریده. کودک پاسخ میدهد: «خدا در سالِ ۴۰۰۴ پیش از میلاد جهان را آفرید، و در سالِ ۱۹۰۱، جی.پی. مورگان دوباره سازمانش داد.»
میراثی که هنوز داغ است
کارنگی، پس از فروشِ امپراتوریاش، دو دههیِ باقیِ عمر را وقفِ بخشیدنِ نوددرصدِ ثروتش کرد؛ از ساختنِ بیش از دوهزاروپانصد کتابخانه در سراسرِ جهان گرفته تا بنیانگذاریِ نهادهایی که تا امروز پابرجایند. مورگان، در سویِ دیگرِ ماجرا، به نمادِ قدرتِ بیسابقهیِ بانکدارانِ والاستریت بر صنعتِ آمریکا بدل شد؛ قدرتی که تا سالها بعد، شکلدهندهیِ اقتصادِ ایالات متحده باقی ماند.
بیش از یک قرن از آن شامِ سرنوشتساز در یونیورسیتی کلاب میگذرد. یو.اس. استیل، شرکتی که در دلِ یک بازیِ گلف و یک تکه کاغذِ خطخطی متولد شد، فرازونشیبهای بسیاری را از سر گذراند تا اینکه سرانجام در تابستانِ ۲۰۲۵، به مالکیتِ کاملِ شرکتِ ژاپنیِ نیپون استیل درآمد؛ چرخهای که یادآورِ این حقیقتِ ساده است: هیچ امپراتوریِ فولادی، حتی بزرگترینشان، از قانونِ تغییر در امان نیست.
اما آنچه از آن روزهای پرالتهاب برجای مانده، چیزی فراتر از تُنهای فولاد است: روایتِ مردانی که با یک سخنرانی، یک بازیِ گلف و یک امضا، نقشهیِ صنعتیِ جهان را از نو ترسیم کردند.
مطالب مرتبط


