ذوب‌آهن اصفهان که با نگاه راهبردی «توسعه ملی» و پیوند میان معدن و صنعت بنا شده بود، اکنون، میان فرسودگی تکنولوژیک، بحران نیروی مازاد و قطع زنجیره تأمین مواد اولیه گرفتار شده است.
مردی که برای ایران آهن گرفت، کشوری که نگهش نداشت

به گزارش فولادنامه؛ جمعه دوم خرداد ۱۳۴۸. در دفتر مخصوص رئیس‌عظمای وقت، یادداشتی کوتاه ثبت می‌شود: امیرعلی شیبانی، رئیس ذوب‌آهن، یک ساعت تمام نقشهٔ شهر آریامهر را توضیح می‌دهد؛ شهری که قرار است خانهٔ کارگران و کارمندان ذوب‌آهن باشد. یک ساعت دقت برای نقشهٔ خانه‌های کارگری. این تصویر، به‌تنهایی، فاصلهٔ آن دوران را با امروز نشان می‌دهد: روزی که ساختن مسکن برای یک کارگر فولاد، در عالی‌ترین سطح تصمیم‌گیری کشور، یک ساعت وقت می‌گرفت.

پنج دهه بعد، همان کارخانه با بیش از ۱۷ هزار نیرو دست‌وپا می‌زند، در آستانهٔ ورشکستگی قرار گرفته و حتی سنگ‌آهن مورد نیاز خودش را باید از واسطه بخرد؛ کارخانه‌ای که خودش معلم اول معدن‌کاری مدرن در ایران بود.

مردی که از صفر شروع کرد

امیرعلی شیبانی در بیرجند به دنیا آمد، در دانشکدهٔ فنی تهران همیشه شاگرد اول بود، و در زمانی که بیش از ۸۰ درصد ایران بی‌سواد بود و کوچک‌ترین قطعهٔ فلزی هم به سختی ساخته می‌شد، رفت تا در اوکلاهاما و هاروارد دکترای معدن بگیرد. این مرد، وقتی به ایران برگشت، با روس‌ها سر یک میز نشست و سه شرط گذاشت: مواد اولیه از داخل کشور تأمین شود، نیروی متخصص ایرانی تربیت شود، و تجهیزات به‌تدریج در داخل ساخته شود.

نتیجهٔ این سه شرط را امروز هم می‌توان دید: اکتشافات معدنی آن دوره -سنگ‌آهن بافق، زغال‌سنگ کرمان و البرز- هنوز پس از چهل سال مرجع اکتشافات بعدی است. پانصد جوان ایرانی دو سال در روسیه مثل کارگران روس کار کردند تا فولاد را یاد بگیرند. ماشین‌سازی اراک با همین منطق ساخته شد: نه فقط خریدن یک کارخانه، بلکه ساختن توان ساختن کارخانه.

عبدالحمید شیبانی، در روایتی که از تأسیس ذوب‌آهن به‌جا گذاشته، این پروژه را «حماسه» می‌نامد، نه از سر اغراق، بلکه چون آمریکا و اروپا برای کمک به ساخت آن، با وجود اتحاد استراتژیک با ایران، صریحاً نوشتند که این کار به نفع‌شان نیست. روس‌ها، در ازای صادرات گاز ایران، حاضر شدند کاری را انجام دهند که غرب یک قرن از انجامش طفره رفته بود.

فلسفه‌ای که امروز غریب می‌نماید

شاید گویاترین نقل از این دوره، خاطره‌ای از خلیل راستار، مدیرعامل وقت سنگ‌آهن بافق است. وقتی نیروهای آموزش‌دیده پس از کسب مهارت، کارخانه را ترک می‌کردند تا در شهر خودشان کارگاه بزنند، راستار از شیبانی خواست تدبیری بیندیشد تا این نیروها نتوانند به‌راحتی بروند. پاسخ شیبانی این بود: هدف از ساخت ذوب‌آهن، اشاعهٔ تخصص فنی در سراسر کشور است؛ نباید مانع رفتن آن‌ها شد، باید نیروی جدید استخدام و آموزش داد.

این جمله، اگر امروز در یک جلسهٔ هیئت‌مدیره گفته شود، احتمالاً غیرمنطقی به نظر می‌رسد. اما منطق پشت آن، منطق یک پروژهٔ ملی‌ست نه یک واحد اقتصادی منفرد: ذوب‌آهن باید سرریز می‌کرد، باید کشور را با خودش بالا می‌برد. این همان چیزی است که دهه‌ها بعد رخ داد - مدیران بزرگ امروز صنعت فولاد ایران، در میان همان جوان‌هایی هستند که آن کارخانه را ساختند یا در آن آموزش دیدند.

از سرریز شدن تا تحمیل‌شدن

نکته‌ای که این تصویر را پیچیده می‌کند، تفاوت میان «سرریزِ داوطلبانهٔ تخصص» در دورهٔ شیبانی و «نیروی مازاد» در دهه‌های بعد است. در دورهٔ شیبانی، نیرو می‌رفت تا کشور را پر کند؛ ذوب‌آهن کوچک می‌ماند تا کشور بزرگ شود. اما در سال‌های بعد، موضوع نیروی مازاد به یکی از چالش‌های اصلی تبدیل شد. بر اساس برخی گزارش‌ها، شرکت ذوب‌آهن با بیش از ۱۸ هزار نیروی شاغل، حدود ۱۴ هزار نفر نیروی مازاد دارد که هزینه‌های سنگینی را به شرکت تحمیل می‌کند. این در حالی است که واحدهای مشابه در شرق آسیا با نیروی بسیار کمتری، تولیدی چندین برابری دارند. افزایش بی‌رویه نیرو، که در برخی دوره‌ها با هدف اشتغال‌زایی صورت گرفت، عملاً بهره‌وری را کاهش داد و کارخانه را در مسیر زیان‌دهی قرار داد.

معدنی که معلمش بود، اما خودش معدن ندارد

شاید تلخ‌ترین تناقض ماجرا همین باشد: ذوب‌آهن اصفهان، نقطهٔ آغاز بزرگ‌ترین موج اکتشافات معدنی تاریخ ایران بود؛ شناسایی سنگ‌آهن یزد و کرمان، زغال‌سنگ کرمان و شاهرود و طبس، همه برای تأمین مواد اولیهٔ همین کارخانه صورت گرفت. اما امروز خودِ این کارخانه، که معدن‌کاری مدرن را به کشور آموزش داد، باید سنگ‌آهن مورد نیازش را از واسطه بخرد. معدن‌دارانی که باید سنگ خود را به فولادسازان بدهند، یا خودشان وارد فولادسازی شده‌اند یا، با افزایش نرخ دلار، صادرات را به فروش داخلی ترجیح می‌دهند.

این یعنی زنجیره‌ای که شیبانی با دقت طراحی کرده بود - از معدن تا فولاد، همه در کنترل و خدمت یک هدف ملی - در بازار آزاد بدون نظارت، از هم گسیخته است. هر بخش، منافع خودش را دنبال می‌کند؛ و کارخانه‌ای که قرار بود محور این زنجیره باشد، در انتهای صف مانده.

فناوری که پیر شد و کسی جوانش نکرد

بخشی از خطوط تولید ذوب‌آهن چنان فرسوده است که نوسازی آن نیاز به یک یا دو سال توقف کامل تولید دارد - توقفی که در عمل عملی نیست، چون شرکت نمی‌تواند آن همه را از دست بدهد. این یک تناقض ساختاری‌ست: کارخانه برای ادامهٔ حیات باید بایستد، اما توان ایستادن ندارد. نیم قرن از تأسیس گذشته و، برخلاف فولاد مبارکه یا فولاد خوزستان که بعد از انقلاب با فناوری به‌روزتر راه افتادند، ذوب‌آهن همچنان با میراث دهه ۱۳۴۰ کار می‌کند.

آنچه از دست رفت

شیبانی در سن ۹۲ سالگی از دنیا رفت، در سکوتی که با عمق کاری که کرده بود تناسبی نداشت. آنچه او بنا نهاد، یک کارخانه نبود؛ یک فلسفهٔ توسعه بود: تخصص باید پخش شود، نیرو باید آموزش ببیند حتی اگر برود، و معدن باید زیر سایهٔ صنعت، نه بازار، اداره شود. این فلسفه برای مدتی کارکرد - آن‌قدر کارکرد که نسل‌های بعدی مدیران فولاد ایران از دل همین کارخانه بیرون آمدند.

اما پس از آن، سیاست جای برنامه را گرفت: نیروی مازاد به‌جای اشتغال‌زایی واقعی، عدم افشای زیان به‌جای شفافیت، و بازار رهاشدهٔ سنگ‌آهن به‌جای زنجیرهٔ تأمین برنامه‌ریزی‌شده. کارخانه‌ای که زمانی پیشران معدن‌کاری کشور بود، حالا محتاج همان معدن‌هایی است که خودش کشف کرده بود.

شاید درس اصلی این نباشد که «گذشته بهتر بود»، بلکه این باشد که زیرساخت‌های بزرگ، با همان دقتی که ساخته می‌شوند، باید نگه‌داری شوند - و این نگه‌داری، کاری فنی نیست؛ کاری مدیریتی و راهبردی است که می‌تواند به همان اندازهٔ ساختن کارخانه، دشوار و حیاتی باشد.



مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0